زندگی در پارستک

بهار سال ۱۳۹۹ بود. کرونا دو ماهی میشد که وارد ایران شده بود و از بهمن ماه بود که منم کارشناسی رو تموم کرده بودم و داشتم برای ارشد می‌خوندم. رشته‌ام مهندسی برق الکترونیک بود. برق و رباتیک رو دوست داشتم و یک بخشی از این علاقه به خاطر پدرم بود که تو همین حوزه فعالیت می‌کرد. داشتم برای ارشد کامپیوتر میخوندم. رشته‌ی هوش مصنوعی. چیشد که رفتم هوش مصنوعی؟ خب راستش یکی از آشناها مخم رو زد. البته اینشکلی نبود که بهم جو الکی بده و من برم هوش مصنوعی، نه. یک مقدار من رو آشنا کرد با این حوزه و خودم رشته‌ی این قضیه رو بدست گرفتم و در موردش خوندم. به زور و بدبختی یک دوره‌ی انگلیسی رو تا نصفه گذروندم و جزوه‌هاش رو میخوندم. یکی از دوره‌های جوونی های Andrew NG. فهمش برام سخت بود ولی علاقه‌ی شدیدی رو توی خودم حس کردم. خیلی شدید. به طوری که از شروع سال سوم دانشگاه تا فارغ التحصیلی در کنار درسم مباحث هوش مصنوعی و برنامه‌نویسی پایتون رو میگذروندم. وقتی درسم تموم شد تصمیم گرفتم همین هوش مصنوعی رو ادامه بدم و برای ارشدش اقدام کردم. بعد از کارشناسی، زمان شروع کرونا، مثل یک کارمند صبح ها از خواب بیدار میشدم و یکسره تا بعد از ظهر میخوندم، کد میزدم و ویدئو نگاه میکردم. مشابه اونی که کنار دانشگاه، هنر رو هم ادامه میده، و واقعا ادامه دادم.

بهار ۹۹ یکی از دوستام برام یک پستی رو فرستاد. در مورد سرباز امریه بود. یک شرکتی که در حوزه‌ی هوش مصنوعی فعالیت میکرد به دنبال نیروی تمام وقت میگشت و امتیاز امریه شدن رو هم گذاشته بود. چون که دانش بنیان بود. از قضا، شرکت دوتا کوچه با ما فاصله داشت. یک فرصت استثنایی بود که شرکت هم نزدیک خونه باشه، هم هوش مصنوعی باشه و هم سرباز امریه نیاز داشته باشن. رزومم رو فرستادم. البته که رزومه‌ای نداشتم و صرفا چیزهایی که این مدت یاد گرفته بودم رو داخلش گذاشته بودم و یک چندتایی پروژه. بهم زنگ زدن و برای مصاحبه حضوری قرار گذاشتیم.


از اسامی کوچیک میخوام استفاده کنم جلو جلو من رو ببخشید.


وارد اتاق شرکت شدم. به نظر میومد که تازه تاسیس شده بود یا تازه اسباب کشی کرده بودن. یه مقدار محیط بهم ریخته بود که نشون میداد تازه اونجا رو گرفته بودن. ۳ نفر داخل بودند. احمدرضا و مرتضی که نقش مصاحبه کننده بودند و جزء هیئت مدیره بودند. وقتی وارد شدم یک نفر جلوتر از من در حال ارزیابی بود و داشت مصاحبه میکرد. وارد شدم، مرتضی من رو دعوت به صبر کرد و همزمان یک فرم اطلاعات اولیه جلوی من گذاشت که پر کنم. وقتی نوبت من شد، از من یکسری سوالات کلی و فنی پرسیده شد که خب منم جواب دادم و مشکل خاصی نبود. جلسه تموم شد و گفتند که برای مصاحبه‌ی فنی با من تماس میگیرن. مدتی گذشت که برای مصاحبه‌ی فنی با من تماس گرفتن. اونجا رفتم و همزمان با من شخص دیگری هم حضور داشت. جالبیش اینجا بود که جفتمون کچل کرده بودیم و همچنین لپ‌تاپ هامون مثل هم بود، یک مدل بود. خلاصه اتفاق عجیبی بود. احمدرضا از ما تست تئوری گرفت و بعدش براش کد‌هایی که پیاده‌سازی کرده بودیم و پروژه هایی که کار کرده بودیم رو توضیح دادیم. اون روز تموم شد و برای نتیجه‌ی نهایی گفتند که تماس میگیرن.

مدتی گذشت و تماس گرفتند و توضیح دادن که با همکاری با من موافق هستند. و اینطوری شد که من با اولین مصاحبه‌ی کاری و اولین درخواست رفتم سرکار.


اولین روز کاری شروع شد. همچنان بهار بود، (*از اینجا به بعد روایت روی دور تند حرکت میکنه*) پاشدم رفتم شرکت. خب به عنوان اولین تجربه، استرس داشتم. کرونا هم بود، ماسک هم زده بودم و واقعا از ماسک زدن بیزار بودم. اون بنده خدای دیگه هم اومده بود، اون هم قبول شده بود. روز اول کاری دوتا کچل بود. اسمش سجاد بود. برای اون اولین تجربه نبود، جاهای مختلف کار کرده بود. از من هم چند سالی بزرگتر بود. به کدوممون یک پروژه دادن. برای من یه چیز عجیب غریب و بی نام و نشان بود. یک پروژه بود مربوط به اینکه تصویر یک شخص کراپ شده رو باید در یک تصویر دیگه جایگذاری میکردیم طوری که منطقی جلوه میکرد و نباید مصنوعی و مسخره می‌بود. پروژه‌ی سجاد هم در مورد تشخیص چهره و دیپ فیک بود. احمدرضا طوری مارو به هم معرفی کرد که حس کردیم با هم رقیب هستیم و در نهایت یکیمون قرار هست بمونه و یکی خداحافظی کنه.

وقتی پروژه رو گرفتم، انگاری که یک ظرف آب یخ رو سرم ریخته بودن، چون که اصلا نمیفهمیدم چی هست، هیچی، خالی خالی بودم در اون مورد و این باعث شد که استرس بگیرم. وقتی از شرکت میومدم خونه روش کار می‌کردم. خیلی انگیزه و انرژی داشتم و از اون طرف هم ترس داشتم که نکنه شکست بخورم. یک ذهنیت اشتباه داشتم. اونم این بود که فکر می‌کردم قراره در زمان کوتاهی پروژه رو جمع کنم، مثلا یکی دو هفته. برای همین استرس داشتم. یادم هست یکبار برای اینکه خارج از شرکت و با سیستم شخصی روی پروژه‌ی شرکت کار کردم دعوا شدم و تهدید به قطع همکاری شدم. دیگه بی‌خیال خونه کار کردن شدم و گفتم هر چی بادا باد.

کم کم با سجاد ارتباط گرفتم. شروع ارتباط هم با ناهار خوردنامون شروع شد. شرکت یک اتاق خیلی کوچیک داشت که فرش شده بود و ازش به عنوان نماز خونه استفاده می‌شد. زمان ناهار با سجاد اونجا می‌رفتیم ناهار میخوردیم و صحبت میکردیم. هنوز خیلی رومون به هم باز نشده بود. تا یک مدتی ساکت بودیم، میرفتیم و میومدیم. یکی دو ماه گذشت چند نفر دیگه به ما اضافه شدن. یک روز تغییر دکوراسیون انجام شد و من و سجاد پشت به پشت هم افتادیم. از اینجا به بعد بود که ارتباطمون بیشتر شد.


دیگه افتاده بودیم روی روتین، نیروهای جدید مستقر می‌شدن، پروژه‌ها بیشتر شد و خوش میگذشت. به معنای واقعی با عشق کار میکردم. واقعا کارم رو دوست داشتم (الان هم دوست دارم). پروژه هایی که داشتیم همشون نیازمند نوآوری بودن، نیاز به همفکری داشتن، باید چند نفری می‌نشستیم روی کاغذ تفکراتمون رو خالی می‌کردیم تا به نتیجه می‌رسیدیم. وقتی الان به سراغ یکسری از اون کدها می‌رم، برام سوال هست که چنین منطقی چطوری به ذهنم رسیده بود اون زمان. زمانی که این مدل‌های زبانی ای نبودن که بهمون کمک کنن و تک تک اون کدها با درد و خون ریزی به وجود اومده بود. یادم میاد که برای اصلاح رنگ توی تصویر، افتاده بودم به جون کد و یک ابداع‌هایی انجام دادم که فکر نمیکردم جواب بده ولی در یکسری موارد جواب داد. همین جواب گرفتن‌ها از تلاش‌هایی که میکردیم انگیزمون رو بیشتر میکرد. حتی الان هم به اون روز‌ها فکر میکنم، میتونم مزه‌ی انگیزه‌ای که داشتم رو حس کنم.

دوتا تیم یکپارچه داشتیم. یک تیم با مدیریت مستقیم مرتضی بود که کارهای نرم‌افزاری و سروری رو انجام میدادن و یک تیم هم با مدیریت مستقیم احمدرضا بود که پروژه‌های سمت هوش مصنوعی رو انجام میدادن. چند ماهی گذشت و ماه از ۴ ۵ نفر رسیدیم به ۱۰ - ۱۲ نفر. همچنین تنوع پروژه‌ها هم زیاد شده بود ولی عمدتا در زمینه‌ی پردازش تصویر بودند. مسئله‌ای که وجود داشت، با توجه به اینکه مثل امروز، مدل‌های هوش مصنوعی به بلوغ نرسیده بودند و زمینه‌های زیادی بود که همچنان ضعف داشتند و افراد زیادی بودند که در حال ارتقا‌ی توانایی‌های مدل‌های مختلف بودند. ما هم همینکار رو میکردیم. بیشتر روی هسته‌ی مدل‌ها کار میکردیم، تحقیق میکردیم، درگیر آموزش و تست و یادگیری بودیم. مقالات زیادی رو میخوندیم و جلسات زیادی رو برای انتقال دانش به باقی افراد تیم برگزار میکردیم.


چند ماهی گذشت، تعدادمون بیشتر شده بود و شرکت برای تامین و راه‌اندازی بخش‌های دیگر خودش، نیروهای بیشتری گرفت و همچنین بابت نبود ظرفیت برای قرارگیری این نیروها مجبور شد جابجا بشه و به جای بزرگتری نقل مکان کرد. شرکت به نظر میومد داره سعی میکنه روی پای خودش واسته، سعی کرده بود از یکسری شرکت‌ها جدا بشه و مستقلا کار‌هایی که براشون برنامه داره رو انجام بده. مدتی که گذشت و شرایط بعد از جابجایی پایدار شد، اول کار جدی من اونجا شروع شد.

پروژه‌ای به من معرفی شد که متشکل از چندین مدل تشخیص اشیاء بود و همچنین رابط کاربری‌ای داشت که باید پیاده‌سازی میشد و خب من رو با مباحث جدیدی آشنا میکرد. در این پروژه یک شرکت دیگه هم سهیم بود که کار پیاده‌سازی رو به ما سپرده بود. دیتا جمع آوری کرده بودن و در اختیار ما قرار گذاشته بودن و جدا از اون دیتا‌ها یکسری دیتا هم خودمون جمع آوری میکردیم و میخواستیم مدل‌های مختلفی رو روی این دیتاها آموزش بدیم. کار لیبل زدن رو انجام دادیم و هر قسمتی از دیتا‌ها که آماده میشد، روی اونها آموزش رو انجام میدادیم. به هر بدبختی‌ای بود رابط کاربری رو هم پیاده‌سازی کردم و مدل‌ها رو کنار‌هم چیدم و یک نرم‌افزارَک درست کردم. ازش راضی نبودم، احساس میکنم زیادی برای اون نرم‌افزار خام و نابلد بودم. و چیزی که پیاده‌سازی کرده بودم در نهایت چیزی نبوده بود که دوست داشته باشم. به هر حال چندین ماهی روی این پروژه گذشت و تمام شد و ما این رو تحویل دادیم.

بعد از این پروژه، کار بعدی شروع شد که قرار بود اولین محصول شرکت باشه. یک دستیار نظارت تصویری. محصول به من سپرده شد و قرار بود به صورت وب سرویس ارائه بشه. یک وب سرویس در شبکه داخلی. واقعا برام سنگین بود. تقریبا به غیر از قسمت هوش مصنوعی این محصول با هیچ قسمت دیگه‌ای آشنا نبودم. نه فرانت بلد بودم نه بکند نه دیتابیس، هیچی. برای این محصول، در ابتدا دو نفر بودیم، یکی از همکارام به اسم محسن که کار فرانت رو انجام میداد. اینطوری بود که من برای هر قسمتش باید کلی زمان میذاشتم و سرچ میکردم تا یاد بگیرم. یواش یواش یکم بکند یاد گرفتم، یک مقدار دیتابیس یاد گرفتم. وقتی با محسن کار میکردم (بغل دستم میشست) یه چیزهایی هم از فرانت متوجه شدم.


حافظم یاری نمی‌کند از جزئیات اون دوره،

فقط میدونم پاییز ۱۴۰۰ بود که دستیار رو شروع کردیم، حدودا ۶ ماه روش کار کردم، احساس کردم باید تغییرات جدی‌تری رو داخلش بدم. چون ویژگی‌هایی به نرم‌افزار اضافه شده بود که در ساختار فعلیش قابل پیاده‌سازی نبود. شروع کردم به توسعه و دو ماه بود که احساس کردم دارم آب در هاون میکوبم. با مدیرعامل در میون گذاشتم و قرار شد که یک نیرو خبره تر در این حوزه پیدا کنن تا بهمون کمک کنه. مدتی گذشت و اواخر خرداد ماه شرکت یک شخص خیلی با تجربه رو آورد و قرار شد در این نرم‌افزار به ما مشاوره بده. و این شد که ما با آقا محمد آشنا شدیم. شخصی بسیار پرتجربه و در توسعه‌ی بکند تخصص داشت. یک جلسه دو ساعته با ایشون داشتیم و انقدر دانش جدید به من و تیم اضافه شده بود که مسیر توسعه رو تغییر داد. این رو هم بگم که بهار ۱۴۰۱ چیزی به اسم LLM نبود که بشه ازش کمک گرفت. یا باید میرفتیم داکیومنت میخوندیم یا تو فروم‌های مختلف دنبال جواب میگشتیم یا از یه شخص باتجربه تر کمک میگرفتیم. که ما بعد از امتحان کردن دو مسیر اول به سراغ مسیر سوم رفتیم. بعد از جلسه‌ای که با محمد داشتیم، شرکت با ایشون صحبت کرد و قرار شد مدتی در کنار تیم ما به کار توسعه و انتقال دانش مشغول باشن. اتفاقی که افتاد این بود که تمام مسیری که من در طی ۷ ماه رفته بودم ایشون در طی یک هفته طی کرد و بکند جدیدی رو پیاده سازی کرد که به مراتب اصولی‌تر و امن‌تر و بهینه‌تر بود. همکاری با محمد خیلی باارزش بود. تفاوت سنی زیادی داشتیم. حدود ۱۰ ۱۲ سال. تجربه‌ی ۱۵ ساله داشت و با توجه به کارنامه‌ی این شخص من دچار یک قضاوت اشتباه شدم. من فکر میکردم شخصی با این تجربه به احتمال زیاد آدمی سفت، بدون انعطاف و خود رأی هست، احتمالا قرار هست حرف من کم تجربه خیلی پذیرا نباشه. ولی اصلا اینشکلی نبود، هر جا من سوالی داشتم با حوصله و روی خوش جواب می‌داد. هر جا من نظری داشتم به صورت کامل میشنید و تحلیل می‌کرد و هر موقع چیزی یاد میگرفتم اون هم از من یاد میگرفت و این مسائل همکاری رو خیلی جذاب‌تر میکرد. کار کردیم، یاد گرفتیم و رسیدیم به آخر تابستون، اول شهریور ماه ۱۴۰۱. در طی تابستون شرکت نیرو‌های بیشتری رو گرفت و پروژه‌های بیشتری هم وارد شرکت شد. هم داخلی هم خارجی. و من هم مسئولیت‌های بیشتری گرفتم. از آموزش نیرو‌های جدید گرفته تا مدیریت محصول و توسعه‌ی ماژول‌های هوش مصنوعی.


آخر شهریور ۱۴۰۱ شد. و مهسا امینی کشته شد و اعتراضات شروع شد. در همون زمان شرکت قصد جابجایی کرد و درگیر اسباب کشی شد. یکی از دوستان صمیمی من هم به اسم پویا به شرکت محلق شد و در حال گذراندن دوره‌ی آزمایشی بود. جابجا شدیم، مستقر شدیم و نشستیم پای کار، ولی کار نمیومد. بی‌اعصاب بودیم. ناراحت و خشمگین بودیم. و شرکت دو قطبی شده بود. مثل همه‌ی دوقطبی‌هایی که در همه‌ی اتفاق‌های سیاسی رخ میده. شرکت انتظار داشت که در اون شرایط کار کنیم. خب هم خصوصی بود هم تفکر اعضای مدیریت با ما متفاوت بود. با توجه به شرایطی که بود سعی می‌کردیم کار کنیم. ولی اعصاب و روان کار کردن نداشتیم. چند روز بعد از اعتراضات طبق روال این مملکت، اینترنت دچار اختلال شد و دسترسی‌ها قطع شد. ولی شرایط خاموشی مثل چیزی که در ۹۸ رخ داد نبود. و اینطوری شد که ما علاوه بر کارهایی که داشتیم، به سراغ درست کردن VPN هم رفتیم و یک دغدغه به تمام دغدغه‌ها زیاد شد.

پویا جایگزین فرانت پروژه شده بود و محسن از شرکت رفته بود. در کنار پروژه دستیار چندین پروژه‌ی دیگه هم بود که باید به مرحله‌ی انتشار می‌رسید و کارهاشون رو من و پویا انجام می‌دادیم. خیلی با هم مچ شده بودیم و همکاریمون خیلی خوب بود و خوش میگذشت (البته که پاییز و زمستان ۱۴۰۱ اصلا دوران خوشی نبود). دوران آزمایشیش تموم شد و برای قرار داد بلند مدت‌تر با شرکت به توافق نرسید. چون که حاضر نبود سفته بده و شرکت سفته میخواست. من از این قضیه خیلی عصبانی و ناراحت بودم. چون به نظر میومد شرکت لجبازی میکنه. شرکت دیده بود که نیروی خوبی هست، دیده بود که کارش رو اصولی انجام میده ولی همینقدر بهش اعتماد نداشت که بیخیال سفته بشه و روش پافشاری نکنه. پویا از شرکت رفت و کارها دچار وقفه شد. یک مدت نیروی فرانتی نبود که کارها رو انجام بده و شرکت مونده بود و حوضش.

گذشت و گذشت و گذشت، و اگر اشتباه نکنم زمستون ۱۴۰۱ من از مدیریت پروژه انصراف دادم و اون رو سپردم و به یکی دیگه و سعی کردم که یک برنامه‌نویس عادی باشم. کار مدیریتیش رو دوست نداشتم و خسته شده بودم.


میرسیم به سال ۱۴۰۲ و من تصمیم گرفته بودم یکسری کارهای مهاجرت تحصیلی انجام بدم. برای همین کارم رو غیر حضوری کردم و دورکار شدم که تمرکزم رو بذارم روی مهاجرت، برای همین سه ماه بهار ۱۴۰۲ من دورکار بودم و مشغول کارهای مهاجرت و سهم کمتری هم سمت کارهای شرکت بود. ولی نمیدونم چرا حس میکنم بازم خیلی انرژی و وقت نمیذاشتم برای رفتن. ناامید بودم برای رفتن، زمان نداشتم و معافیت از تحصیل هم سررسیده بود. دیگه بهمن ۱۴۰۲ من رسما سرباز میشدم و هر کاری که میخواستم بکنم باید تا قبل اون میکردم. ولی خب تصمیم عوض شد. تصمیم گرفتم سرباز بشم و به صورت امریه ادامه بدم.

حضوری کار کردن رو شروع کردم و پیگیری‌ها برای امریه شدن رو انجام دادم. به همین روال گذشت، روی دستیار کار می‌کردم و نقشم بهینه کردن یکسری از قسمت‌های اون بود.


دوباره شرکت جابجا شد. دفعه‌ی اول که جابجا شدیم شرکت دو قسمت شد. یک قسمت در کارخونه نوآوری ساکن شد و یک قسمت در یک ملک. دفعه‌ی دوم که جابجا شدیم، اون قسمتی که داخل یک ملک عادی بود رفت و داخل ساختمان پارک و علم و فناوری واقع در فنی حرفه‌ای مستقر شد. و ما رفتیم اونجا. محیط خیلی خشک بود. جایی که بودم داخل مرکز فنی حرفه‌ای بود. به این منظور که کلاس‌های فنی حرفه‌ای اونجا برگذار نمیشد. و صرفا یکسری دوره بود با چند ساختمان اداری. ساختمونی که ما ساکن بودیم چندین شرکت فناور دیگه هم ساکن بودن ولی باز هم چیزی از خشک بودن ماجرا کم نمیکرد. بذارید اینطوری بهتون بگم. از دم در فنی حرفه‌ای تا شرکت ۵ دقیقه پیاده روی بود، یک خیابون آسفالتی، در حاشیه این خیابون، برخی جاها علفزار، یک مهمانسرا، ساختمون های متروکه و خراب شده، و چندین کارگاه و فلز‌های زنگ زده. بین خودمون به اونجا میگفتیم چرنوبیل. ولی بهارش قشنگ بود. دسترسی‌های زیادی نداشت به خاطر اینکه دورتادور اونجا زمین بود و اگر میخواستی تا مغازه‌ای بری و یه چیزی بخری باید کلی پیاده‌روی می‌کردی. اتوبوس خورش خوب بود و میشد با یک خط از دم خونه تا فنی حرفه‌ای رفت. فقط اتوبوسش رو مخ بود. اگر به ایستگاه میومد و بهش نمیرسیدی باید نیم ساعت چهل دقیقه صبر میکردی تا بعدی بیاد. و این شد که هرچی جلوتر رفت من به تاکسی اینترنتی بیشتر گرایش پیدا کردم.

متاسفانه جزئیات بیشتر در خاطرم نیست. فکر میکنم دلیلش هم روزمرگی بود. هیجانی تو کارم وجود نداشت و یکنواخت شده بود. یادم میاد با معین ناهار میخوردیم و کلی مسخره بازی در میاوردیم. با امیر در مورد بازی و هوش مصنوعی صحبت میکردیم. با سجاد در مورد مسائل روزمره و خصوصی بحث میکردیم. با جواد هر از گاهی کل کل میکردیم. از رضا هم کلی چیز یاد میگرفتیم. دوستان زیادی دخیل بودن و من فاکتور گرفتم. به خوبی خودتون ببخشین.

به پایان پاییز نزدیک شدیم و من یک فرصت تحصیلی برام پیش اومد و پیگیرش شدم. به شدت دودل بودم که چه چیزی رو انتخاب کنم.

پیگیری میکردم، ایمیل میزدم، جلسه گذاشتیم، همه چیز خوب بود و داشتم مطمئن میشدم که همه چیز داره درست پیش میره. از طرف دیگه هم نزدیک سربازی شده بودم و باید تصمیم میگرفتم که برای امریه اقدام بکنم یا نه. نهایت تصمیم گرفتم که مهاجرت رو انتخاب کنم و بیخیال امریه بشم. و این وسط توصیه‌های بسیاری شد که سربازی رو تموم کنم و خیال خودم رو راحت کنم تا بعدا دچار مشکل نشم. ولی در نهایت بیخیال امریه شدم و به شرکت گفتم که من دوباره میخوام دورکار بشم و کارهای باقی مونده رو برسونم و خودم رو برای رفتن آماده کنم. طولی نکشید که دانشگاه من رو نپذیرفت و تمام اون فکر و خیال‌ها به باد رفت.

با پارتنرم ازدواج کردم. چون که مسئله‌ی مهاجرت خیلی جدی شده بود. بعد از کنسل شدن برنامه‌ها به شرکت گفتم اگر میتونم همچنان امریه بشم که چه بهتر و اگر نمیتونم خدمت عادی رو شروع کنم. اونها پیگیری کردن و بهم گفتن که کاراش رو انجام بدم و انجام دادم و اوکی شد و قرار شد اردیبهشت برم آموزشی. طی این مدت برگشتم به همون روال قبلی، دستیار تصویری و دیباگ کردن کارهای بچه‌ها. اسفند ماه یکی از همکارام به اسم مهدی رفت آموزشی. برنامه‌ی من این بود که جای اون برم ولی به خاطر مهاجرت فرصت خودم رو بهش دادم و من برای دوره‌ی بعدی اقدام کردم. ۱۴۰۳ شروع شد.


یکی دو ماهی بود که علاوه بر دستیار تصویری، روی یکسری ماژول که مربوط به چت بات بود کار میکردم و فضای کاریم متفاوت شده بود. ایده میدادیم، ماژول جدید یاد میگرفتیم و کارهای جذاب میکردیم. همینطور در پروسه بودیم که رسیدیم به آموزشی سربازی. دو ماهمون رفت و اینجا جایی برای گفتم رویدادهای داخل آموزشی نیست، شاید در یک پستی دیگه.

برگشتم از آموزشی و کار رو ادامه دادیم، امریه شروع شده بود، محدودیت‌‌های بیشتر اجرا شده بود، از منظر زمان و رفت و آمد و این حرفا. مرخصی محدود شده بود و به طور کلی شرایطی ایجاد شد که قبلا در بندش نبودم. ولی باز جای شکرش باقی هست که امریه بود و معضلات سربازی رو نداشتم. مدت کوتاهی روی آنچه که قبل از سربازی بود کار کردم و بعد سر پروژه‌ی جدید رفتم. البته پروژه جدید نبود، از یکسال پیش توسط بچه‌های شرکت در حال انجام بود. پروژه از این قرار بود که میخواستن شاخصه‌های زیبایی شناسی رو روی تصاویر عکاسی با هوش مصنوعی بررسی کنن. قرار شد سمت بکند و هوش رو مدیریت کنم و با دو تا از همکاران خوب همکاری داشتم که بخش تحقیق و پژوهش و فرانت پروژه رو در دست داشتن. کلاینت این پروژه یه شخص فرانسوی بود و برای هماهنگی کار‌ها و دادن گزارش کار هر هفته دو بار باهاش جلسه داشتیم. جلسات انگلیسی بود و به شخصه تجربه‌ی خیلی خوبی برام بود که با یک مشتری خارج از کشور تعامل داشتم. در این بین خیلی از بچه‌هایی که از قدیم شرکت بودن، شرکت رو ترک کرده بودن و هر کدومشون که خارج میشد به شخصه ناراحت میشدم. نه به خاطر اینکه شرکت رو ترک کردن و باید شرکت میموندن، به خاطر قطع ارتباط و همکاری‌ای که داشتیم، میگم.

همچنان فنی حرفه‌ای بودیم. غم و اندوه بود و سیاست‌های شرکت در حال تغییر بود و میونم باهاش خوب نبود، به خاطر همین یه مقدار سطح تنش رفته بود بالا (دعوا نمیکردیم ولی غر زیاد میزدیم).

پاییز شده بود و یکی از بچه‌ها و هم تیمی ما در پروژه قصد رفتن کرد، چون با شرایط شرکت کنار نیومد و احساس کرد موندنش، عایدی‌ای براش نداره، وقتی در موردش صحبت میکرد باهاش هم نظر بودم و اگر منم جاش بودم، شرکت رو ترک میکردم. با رفتن علی، پارسا اومد به تیممون. پارسا از نیروهای جوان شرکت بود و شدیدا اشتیاق یادگیری و کار داشت. کار رو ادامه دادیم، جلسات رو پیگیری میکردیم و تقریبا کار اصلی من تو شرکت، توسعه‌ی این محصول بود.

زمستون بی‌دردسری داشتیم. آروم آروم گذشت و چندتا دوره خیلی مختصر برای همکارا گذاشتم که شاید بتونه توی توسعه‌هاشون کمکشون کنه. در این زمستون یکی از همکارهای قدیمی شرکت هم رفت، امیر آقایی که کلی چیز با هم یاد گرفتیم و کلی کد کنار هم توسعه دادیم. متاسفانه امیر با اوقات تلخی از شرکت رفت و کاش اینطوری نمیشد و به شخصه برای اتفاقاتی که براش افتاد ناراحت شدم و حتی باعث شد که ذهنیتم راجع به مدیران شرکت یه مقدار بهم بریزه. به غیر از این داستان خیلی چیزی از اون زمستون یادم نمیاد، بخوام دقیق‌تر بگم، میشه زمستان ۱۴۰۳.


سال ۱۴۰۴ شروع شد.

فضای شرکت و کارها یکنواخت بود، همچنان روی پروژه آنالیز تصاویر بودیم و فضای فنی حرفه‌ای طبق سنت هر سال اونجا زیبا و سرسبز بود. یه مقدار سطح تنش بالا رفته بود، بچه‌ها از شرایط شرکت ناراضی بودن، مدام سر این مسائل صحبت میکردن. زمزمه‌ی رفتن دوتا از تازه دوستان بود، امیر‌مهدی و مهدی، دو تا عزیزی که تازه داشتم باهاشون حال میکردم و جور شده بودیم. امیر مهدی که اردیبهشت ماه خداحافظی کرد ولی مهدی قرار شد تا پایان تابستون بمونه. منم چندین بار با شرکت به چالش خوردم، یکی سر این بود که وظایف خیلی زیادی به من محول شده بود که فشار کاری رو برده بود بالا و در کنارش استرس زیاد تولید میکرد و دومی به خاطر این بود که من خیلی جای رشد بیشتری اونجا نمیدیدم و در یک کلام رسالت من به پایان رسیده بود. با حامد که منابع انسانی شرکت بود صحبت کردم و میخواستم از کسری‌هام استفاده کنم تا امریم زودتر تموم بشه و کارم رو داخل شرکت به اتمام برسونم.

به اواخر بهار نزدیک میشیم و به لحظه‌ای میرسیم که کشور رو وارد یک شک بزرگ کرد. حمله‌ی اسرائیل به ایران (یا به ج ا). صبح بلند شدیم، خبری که منتشر شده بود و دهان به دهان میچرخید، این بود که سران نظامی درجه اول کشور ترور شده بودن و ما همه در تعجب که چطوری ممکنه این کله گنده‌ها به این راحتی ترور شدن. بگذریم، در مورد جنگ یه جا دیگه صحبت میکنم. روز اول جنگ اگر اشتباه نکنم جمعه بود و فرداش عید غدیر بود. روز اولی که شرکت رفتیم خیلی دل و دماغ کار نداشتیم، دائم داشتیم اخبار رو چک میکردیم و بینش هر از گاهی هم کار میکردیم. اعصابا خراب بود، و بحث شکل میگرفت. تازه ما مشهد بودیم و دور از جنگ، نمیدونستیم که در مناطقی که جنگ هست مردم چه سطح تنشی رو دارن حس میکنن. سه چهار روزی گذشت و رسیدیم به ۴ شنبه اینا که اینترنت رو قطع کردن. پنشنبه ما با دوست فرانسویمون جلسه داشتیم و نمیدونستیم چه خاکی به سر کنیم. داشتیم نزدیک ساعت برقراری جلسه میشدیم که شرکت به ما یک کانفیگی رسوند که بتونیم باهاش جلسه رو شرکت کنیم و خب به خیر گذشت. هفته‌ی بعد به شرکت رفتیم و دقیقا نمیدونستیم با این قطعی اینترنت باید چکار کنیم و چه کاری میشد تو این خاموشی انجام داد. خیلی کاری از دستمون برنمیومد و شرکت هم اصرار داشت که باید بریم شرکت که مبادا کارا عقب بیفته.

بالاخره جنگ تموم شد و وضعیت اینترنت به حالت عادی برگشت (فیلترینگ رو از یاد نبرین) و کار شرکت هم دوباره روی غلتک افتاد. در میانه‌های جنگ ما هم نقل مکان کردیم و از اون ساختمون فنی حرفه‌ای به کارخونه نوآوری نقل مکان کردیم و شرکت از دوگانگی در اومد و یکپارچه شد. این یکپارچگی برای بچه‌های خیلی خوب بود، حال هممون رو خوب کرده بود و بعد از مدت‌ها دوباره یکسری از دوستان رو میدیدیم.

در همین منوال یک پروژه عجیب هم افتاد روی شونه‌هام و الان بگم که این پروژه جزو بدترین پروژه‌هایی بود که من طی این ۵ سال کار کردن در پارستک داشتم.


فضای بعد از جنگ بود، همچنان جو و خبرهای جنگ و تنش بود، و داشتیم یواش یواش به روال عادی زندگی برمیگشتیم. صحبت از مکانیزم ماشه بود و بحران‌های اقتصادی بعدش، پیش‌بینی میشد که مدتی بعد از این جریان ماشه اعتراضات شکل بگیره و خب به نظر میومد که آینده‌ی پر اضطرابی در پیش داریم (هر چند که در تمام طول زندگیم وضعیت کشور اینشکلی بوده). در این بین من هم تو تنش بودم با شرکت. اوایل تابستون بود و من رو میگی که داشتم روی ۴ تا پروژه همزمان کار میکردم و اعصاب و روانم رو ربوده بود. هر روز به این فکر میکردم که زودتر کسری هام رو بگیرم و تموم کنم این سربازی رو تا خلاص بشم از این وضعیت. از یه طرف در حال رفع یکسری از باگ‌های دستیار نظارت تصویری بودم، از سمت دیگه در حال توسعه زیرساخت پروژه آنالیز تصویر، از یک سمت دیگه هم درگیر این پروژه تازه تعریف شده بودم، و از سمت پشت سر هم درگیر یک پروژه‌ی خاک خورده و ناتمام دیگه بودم که مربوط به آموزش و فاین تیون یک مدل زبانی بود. به معنای واقعی هنگ کرده بودم. ولی خب فقط صبر میکردم و پیش میبردم تا امریه تموم بشه.

یک ماه از تابستون که گذشت برای کسری‌ها اقدام کردم که یک پروسه‌ی زمان بر بود و نیاز داشت چندین رفت و برگشت با تهران داشته باشم. در این حین بیشترین چیزی که من رو اذیت میکرد وضعیت مالی و اون پروژه‌ی جدید بود که مثل میخی تو کفشم داشت عمل میکرد. هر روزی که میگذشت توقعات مدیر پروژه بیشتر میشد و حرف از مسائلی میزد که قبل از اون نزده بود. به عنوان مثال پروژه چند بخش داشت، بکند بود، سرویس هوش مصنوعی بود و قسمت فرانت. ابتدای ورود من به پروژه قرار بود سمت سرویس هوش مصنوعی فعالیت کنم، بعد از مدتی که قسمت هوش تقریبا کامل شد، به من گفتن که بکند پروژه رو هم بزنم و من تجربه‌ی زیادی در قسمت بکند نداشتم. قبول دارم که AI میتونست کمکم کنه ولی مسئله این بود که نمیخواستم کورکورانه به هوش مصنوعی تکیه کنم. و نکته‌ی رو مخ تر این بود که اصلا با من سر زمان پیاده سازی بکند مشورت نکرده بودن و خودشون به کارفرما گفته بودن که مثلا ۱۲ روزه تحویل میدیم. حالا من رو میگی، میون ۴ تا پروژه، یهو بهم گفتن که باید این رو ۱۲ روزه تحویل بدی. من خیلی ناراحت بودم سر این قضیه و تقریبا هر روز جر و بحث بود سر تسک‌ها و کارهایی که باید انجام میشد. روزها گذشت و مهلت تعیین شده داشت تموم میشد. سطح تنش بین من و مدیر پروژه بالا گرفته بود و یک روز قبل از تموم شدن مهلت بین من و مدیر و مدیر پروژه جروبحث شکل گرفت و یک جلسه گذاشتیم برای رفع گیر و ایرادات. جلسه باب میل من نبود و سطح جلسه مشابه بنگاه‌های خرید و فروش ملک بود و احساس کردم یه چیزهایی داره تو پاچه‌ی من میره. ناراضی از جلسه اومدم بیرون و قرار شد تا فردا یکسری چیزهای اولیه رو برسونم. فرداش نیازمندی‌ها رو رسوندم. ولی اتفاقی افتاد که اصلا دوست نداشتم. چی شد؟ زدن زیرش، مدیر پروژه گفت اینها چیزهایی نیست که من میخواستم و باید امروز فلان سرویس‌ها رو برسونی و حتما هم کار کنه و مدیر گفت که من رو تا ۱۲ شب هم شده نگه دارن که سرویس‌ها رو برسونم. من رو میگی کلافه، خیره به مانیتور (دیالوگ ها در تلگرام گفته شده بود). دست به کیبورد شدم و گفتم که دیگه کار نمیکنم و یکسری حرفهای دیگه، وسایلم رو جمع کردم که از شرکت برم بیرون که مدیر ازم خواست که بریم بیرون و با مدیر پروژه صحبت کنیم تا یک توافق یا صلحی ایجاد بشه. رفتیم بیرون، ولی بیشتر بحث و جدل بالا گرفت و متاسفانه صدامون هم بالا رفت و یه مقدار آبروریزی شد. چیزی که من رو زیاد ناراحت کرد این بود که مدیر پروژه مدام ادعا میکرد که کاری که من میخواستم بکنم رو توی نیم ساعت یا ۵ دقیقه میتونه انجام بده و از اون ناراحت کننده‌تر این بود که مدیر پشت اون رو گرفت. و واقعا برام سوال بود که واقعا مدیرمون به این مسئله باور داشت؟ ینی بعد از ۵ سال من رو نشناخته بود؟ چطور ممکنه. با یکسری بد و بیراه دیگه، دعوا تموم شد و من از شرکت زدم بیرون. از فرداش با مدیر پروژه صحبت نمیکردم و تسک‌ها با واسطه به من میرسید :). با خودم گفتم الان سربازم و فقط میرم و میام و کاری به چیزی ندارم. تقریبا رنگی که شرکت تا الان برام داشت به خاکستری میل کرده بود و نمیخواستم انرژی زیادی براش بذارم.

من متاسفانه برای اینکه با کسری‌هام موافقت بشه بهشون قول دادم که تا پایان سال میلادی باهاشون همکاری میکنم در صورتی که اصلا نیاز به چنین قولی برای قبول کسری نبود. به پایان تابستون نزدیک شدیم و اون سایه‌ی اون پروژه‌ی کذایی از سرمون برداشته شد و تونستم کمی نفس راحت بکشم.


پاییز ۱۴۰۴ شروع شد

اواخر تابستون یک پروژه جدید تعریف شد که در زمینه‌ی مدل‌سازی نقشه‌ از تصاویر هوایی بود. کار جدید و خفنی بود و دوست داشتم ولی خب میدونستم که از شرکت رفتنی هستم. پروژه رو به من سپردن ولی بهشون گفتم که من تا آخر این پروژه نیستم و میانه‌ی راه ازتون خدافظی میکنم. از پروژه‌ی آنالیز تصویر اومدم بیرون و تمام کارهاش رو سپردن به پارسا، اون پروژه‌ی کذایی هم که تموم شده بود، اون پروژه‌ی خاک خورده هم پروندش بسته شد و هر از گاهی یک نیم نگاهی به دستیار نظارت تصویری میکردم. توی این پروژه‌ی تازه تعریف شده با ماژول‌ها و مباحث جدیدی آشنا شدم. یادگیری لذت بخش بود، و من هر جا یادگیری باشه لذت می‌برم.

اواخر مهر به تهران رفتم برای کارهای پایانی کسری‌هام. کسری‌هام رو گرفتم و پایان مهرماه پایان سربازیم بود. یک هفته بعد از اون رفتم شرکت و بعدش دیگه نرفتم و برای کارهای اون پروژه، فعالیتم رو غیرحضوری کردم.

فضای شرکت خوب نبود، یه طوری شده بود که با همه چیزش دیگه مشکل داشتم. نظر عمومی بچه‌ها هم خوب نبود. خیلیا رفتن، طوری شده بود که هر دو هفته نیروی جدید میومد و نیرویی که چند ماهی بود که بود، در حال ترک شرکت بود. هر از گاهی به شرکت سر میزدم، هم برای جلسات اون پروژه هم برای دیدن بچه‌ها. یه مدت که گذشت، اواسط پاییز سروکارم با تهران شد و دیگه رفت و آمدی با شرکت نداشتم.


پایان

سر رسید. خروج من و خیلی‌های دیگه بی سروصدا بود. افرادی که فکر میکردیم روزی برای شرکت ارزشمند بودیم خداحافظی خاموشی داشتیم. اینطوری شد که یه روزی رسید که فرداش دیگه اون شخص نیومد. اوایل شرکت برای بچه‌هایی که میرفت یک جلسه میذاشت یا صحبتی میکرد، ازشون تشکر میکرد و باهاشون خداحافظی میکرد. ولی الان مثل اینکه عادی شده بود، شایدم براش اهمیت نداشت، شاید هم علت دیگه‌ای داشت، نمیدونم. برای من تلخ بود. اونجا خیلی یاد گرفتم، من رو تربیت کرد، از لحاظ علمی و فنی من رو به بلوغ رسوند، و تا ابد ازش ممنون هستم. ولی خب اونشکلی باقی نموند و پایان تلخی برام داشت. آرزوی موفقیت برای همه‌ی دوستان دارم.


این بلاگ رو ۳ دی ۱۴۰۴ شروع کردم به نوشتن و الان ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ هست. در میانه‌ی جنگ. ایترنت قطع شده و هراز گاهی یک روزنه پدیدار میشه برای متصل شدن به اینترنت آزاد. نمیدونم اوضاع شرکت به چه شکل هست. دورادور شنیدم مساعد نیست، نمیدونم، امیدوارم خوب باشه و بچه‌هایی که اونجا کار میکنن راضی باشن. شرایط عجیب و غریبی رو داریم میگذرونیم، شرایطی که کشور رو از پا در آورده. این مدت ما اعتراضات و کشتار دی ماه رو داشتیم که زبونم قاصر هست از شرحش و الان هم که دچار جنگی شدیم که عاقبتش برامون مشخص نیست. بسیاری از بازار‌ها خوابیده، خیلی از شرکت‌ها تعطیل شدن و بعضی‌های دگر تعدیل نیرو کردن. تقریبا میشه گفت این زمستون اینترنت نداشتیم و به سختی میتونستیم وصل بشیم. امیدوارم حال بچه‌ها خوب و شرکت سرپا باشه.

در این شرح حال نام برخی از دوستان رو ذکر کردم و بسیاری رو نه، من رو ببخشین، اگر نگفتم قصد و غرضی نداشتم و این متن از جریان سیال ذهنیم نوشته شده و ممکن هست خیلی چیز‌ها رو فراموش کرده باشم. از همه‌ی دوستانی که در این مدت باهاشون کار کردم خیلی تشکر میکنم و امیدوارم هر جایی که هستن موفق و سلامت باشن.

به امید دیدار